تبليغاتX
دلتنگی های بعد نون و پنیر
می گن بعد از بهار همه به سر مستی عجیبی می رسن. حیوونا که فحل می شن و جفت جفت هی می خوابن. هی بچه...هی غر غرای از سر لذت. نمی دونم ما که هنوز سیگار می کشیم و می خوابیم... عید همه مبارک.

نت لای پاهایت جمع می شود با می/ME

ارکستری از فشار و فشار

و بعد خواندن کمی دشتی

میان حزن روزهای تاریک آخر سال

قبل از تولد بوسه

قبل از شکوفه زدن...به نام ابری ترین حالت چشم هایت

قبل از بهار

تو باید بخوانی از من نبودن های بی حوصله را

منم جمع می شود با نت لای پاهایت

بی حوصله.


شب نمی گذرد بدون درخواست بی خواهشت

درد می کند جای من روی تَنَت بدجور

لای لب هایت اسم من گم شده است

محتاج پتو شده ام...خیلی...ناجور

چراغ اتاق خوابت خمیازه می کشد

صدای قطعه ای ق ط ع ه ق ط ع ه شده

و بعد باز ادامه لرزیدن از تو

                                    - بی تو

حرکت می شود پاهایم، هی فکر می کنم یا نه

که خلط خون است زن ترین واژه ی با هم خوابیدن

چرک و جنون است حالت مقدس از هم نرقصیدن

کلمه هایم چفت می شوند با تو     - یا تو...

معشوقه ام! هم قافیه ات جایی کنار مهتاب استوایی دلش با نیامدنت شور می زند با کوک ناسازش و عادت می کند به تو را دیدن یا ندیدنت، اصلاً چه فرقی نداردهایمم باز طولانی تر در بغل بی کسی هایم...پایان.


شاید این سیگار

آخرین تیر سازش من باشد

صدایی که ناخودآگاه

روی عصبی ترین ارتعاش مغزیم می ماند

هی از همه خسته ام.

خیلی از کاربرد بی جهت فعل های تنهایی

از سیب های الکلی توی پاکت مشروب

از حنجره های دچار خودکشی دسته جمعی، سرکوب

و بعد میخکوب روی زاویه ای از بغل تو خوابیدن

صدای پای بوسه ات کنار ساحل می ایستد   - منتظر

به ابرهایی که پای ماندنشان نیست       - می خندد

دو سال تمام است سیگارم روشن می میرد

و چشم های تو را بی صدا خاموش...

پاکت مشروبم از چشمات، خیس ترانه است.


امیدوارم این سه کار توجیه دیر آمدن نباشه... عاشق بمونین

 

نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 |
و این کودکی

در آغاز تنفس گلبرگ هایش

خشکانده می شود

حالا من سیگارم را

انگشتانم را

و زندگی ام را فوت می کنم

تولدم مبارک می شود


خب سادست... یه نگاهی به درباره من بندازید

یه سری شعر کوتاه اخیرن نوشتم. چی بهتر ازین که به عنوان کادوی تولدم تقدیمش کنم به شما... توی ادامه مطلبن... از هر کودوم که خوشت اومد بنویسش توی نظرات...مال تو، تقدیم به تو...مال خود خود خودت


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر در یکشنبه هفتم اسفند 1390 |

و بعد خسته ای مثل تمام طرح های پیکاسو

و اصلاً حال هم نمی کنی با قصه های کالوینو

دغدغه ات هم اصلاً خبرهای سیاسی نیست

حتی نگاهی نمی اندازی به حیات نو

سرت درد می کند فقط برای کمی زندگی

زمزمه ای مدام می شود به گوشت: " برو برو "

کراواتت ماتمزده زیر تخت

انتخاب می کنی...قرمز...آبی... آهان هر دو

در همین حین قطعاتی از علیزاده هم پخش است

همه چیز آماده تنهاییست، صدای سه تار دردکشیده سلو

دمدمای غروب است که شال و کلاه کرده ای

سیگار، گوشه لبت و راه می­روی روی تنفرش پیاده رو

ناگهان دود سیاه غلیظ معرکه

دیگر نمی توانی به آسانی بروی جلو

ضربه ای از سیاه می خورد توی فرق سرت

حالا این توئی که در جا می خوری تلو تلو

و پایت گیر می کند به آجری چیزی

سر جات می افتی زیر درخت مو

از زیر سیاهی، جسمی لزج -و سرخ- سرخ تر می شود

و تو با تعجب نگاه می کنی به آن دو

که زمین زیر مرگشان خوابیده است آرام

کسی دستت را می کشد: " آهای بدو بدو "

و بعد که از همه چیز چند ساعتی بیهوش شدی

مرد مهربانی رویت خم می شود، سیاه...درست مثل زورو

روی تختت بهوش آمدی هنوز کمی زنده ای

توی آینه نگاه می کنی به امثال تو

پک می زنی به سیگارت...صدای علیزاده... و بعد باز خسته ای مثل تمام طرح های پیکاسو

 

نوشته شده توسط امیر در شنبه بیست و نهم بهمن 1390 |
سلام بچه ها

یهو هوس کردم یکم از امروزم بنویسم. و چیزایی که میبینم و بهش فکر می کنم. شاید فقط واسه خودم جذاب باشه. اما یک داستان هم تو ادامه مطلب هست واسه کسایی که حال خوندن این چرندیات رو ندارن. تقریبا جدید نوشتمش.

بعله... کمی حال و اوضام آشفتس. تضادهای زیاد. بیرون زدگی های چرکین. و تنهایی که هر لحظه باهامه و منو تا حدودی از تنهایی در میاره. ۶ واحد افتادم ولی اوضام بحرانی نیس به لحاظ درسی. این واسه گل بانوی عزیز...

اصلا به این فک نمی کنم که کسی کارامو بدزده و به اسم خودش چاپ کنه. فک نمی کنم کسی انقد بیکار باشه. باز اگه یه کسی بودم واسه خودم شاید می شد اینو گفت. این واسه دختر تنهای عزیز...

این روزا سلاخ خانه شماره پنج نوشته کورت ونه گات رو می خونم. به این فک می کنم که از بچگی همیشه ایده هام همینجوری بوده و علاقه و سبک نوشتنم هم به همین شکل. ولی چند وقتیه ارضام نمی کنه. شدیدا کار دارم می کنم روی فرم های تازه. روش های تازه. ایده ها و نگاه های تازه.

و پوزش بابت اینهمه تاخیر و بی پاسخی. ازین به بعد سعی میکنم زیر نظراتتون پاسخ بنویسم و اگه شد توی بلاگتون هم می نویسمش. در ضمن یک طرح خیلی کوچیک و خودمونی هم تو ذهنم داره وول میخوره برای دوستایی که میان تو این بلاگ و تقریبا دوستان ثابت و شناخته شده من و این خونه هستن. امیدوارم به قول آدما " بشه یه کاریش کرد."

 پرو فایلمم فعال کردم. دوس داشتید بخونین. خیلی دوستون دارم دوستان ندیده و نشناخته و سحر آمیز من...

داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر در شنبه پانزدهم بهمن 1390 |
اینکه امتحانات تموم بشه خیلی خوبه نه؟ اینکه با خیال راحت بشینی و با سه واحد افتادت لاس بزنی هیجان انگیزه نه؟ اینکه بعدش چایی رو بریزی و سیگار و بزاری گوشه لبتو...بعد ندونی اتوبوس پیر براتیگان رو تموم کنی یا خداحافظ گری کوپر رومن گاری رو خیلی باحاله نه؟ اما باحال تر ازون میدونین چیه؟...اونه. اون دلمو برده. دیوونم کرده. نمیدونم چجوری باید بگمش اما بالاخره باید از یه جایی شروع کرد. داستان من ازینجا شروع میشه: وقتی که هیچ هوایی نبود تا نفس بکشم، اون اومد. آبشاری از نقره پشتش کشیده میشد و وقتی راه می رفت جزر و مد سرعت بیشتری پیدا می کرد. انقدر ناگهانی داشت اتفاق می افتاد که فارس نیوز هم نمی تونست خالی از توطئه ببینتش.

داستان از قبل ترش اینجوری شروع میشه: یه روز من با روآی هشتاد و چند بابام داشتم چرخ می زدم که یک عنصر متافیزیکی منو کشید بالا. کنترل ماشین رو نداشتم، ولی اهمیتی نداشت. من عمودی می رفتم و ماشین افقی. بعد که محورها تشکیل شد، من شدم محور شرارت و حالا این ماشین بود که راه درستکاری یعنی رسیدن به خونه رو پیش گرفته بود. اما حقیقت من معنویت بود نه درستکاری. هرچند که با چند جسم لطیف برخورد کردم. به نرمی سینه هاش بود. اصلا از گل ساخته نشده بود. از زیبایی شناختی ساخته شده بود. از عکس های فرشچیان. از خود گالری های زیر زمینی. از نت های علیزاده. مطمئنم که در این بازی معنوی جدید من، غرب مقدس جایی نداشت. تمامش عین شادباش شرقی بود. یجور مغولستان خارجی برای گاری. یجور بابل برای براتیگان. من هرگز نفهمیدم کی شروع شد و کی تموم شد. اما وقتی اومدم پایین دیدم چند ساعتی گذشته و من با فرزندم که احتمالا الان توی یک آشغالی در گوشه ای از شهر هستش قرار داشتم. جسم خونی بیچاره...

نوشته شده توسط امیر در جمعه سی ام دی 1390 |